delshode




Tuesday, September 17, 2002

٭ يا حق
اي كه به يادت روزها سپري كردم و شبها، اي كه شعرم را برايم نوشتي و گ�تي چه زيباست، چرا بار آخر گ�تي حوصلهً چرت و پرت ندارم؟ و اي كه گ�تي اين حر�هاي دلمرده را ننويسم كه حالت گر�ته نشود! و گ�تي كه هميشه ننر هستم و ناراضي....نميدانم...چه خوش گ�ت حا�ظ وقتي گ�ت:
اين چه استغناست يارب وين چه قادر حكمتست
كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
من دلداده اي هستم بي منت ،اما منطق هم سرم مي شود...نه اين كه تحمل شنيدن توهين با حر�ي مخال� نداشته باشم اما همين جا از همه خواهش ميكنم اگر به من توهين هم خواستيد بكنيد با دليل.....
اگر بدانيد آدم وقتي اين حر�ها را از كساني كه در زندگيش با مردم �رق دارند ميشنود...چه حالي بهش دست مي دهد
حكيمي �رمود : بجاي آنكه ديگران را ن�ي كني خودت را اثبات كن !
*******************
من گداي عشقم و سجاده ام درگاه يار
باده پيماي لب شيرين بي همتاي يار
ديده بينا ميكنم با بوي آن پيراهني
كاو نسيمي يادم آرد از بهار زل� يار
ديگران گر گنج قارون بهر مه رويي دهند
من شوم آيينه اي بر آ�تاب روي يار
جمع مستان را چه جاي من كه در اين ميكده
باده ام لعل لب و پيمانه ام چشمان يار
زخمه هاي خوش نوازد پنجه ام در بزم عيش
وقت خلوت مرهم عشق است و تار زل� يار
اينهمه خون دل و آب نظر كز من بر�ت
اشكي از شمعي كه ميسوزد به خلوتگاه يار
ار چه نزد گلرخان لا� خودي نتوان زدن
من نمودم آنچه بودم، بو كه گيرد چشم يار
قلب بي آرام ما هر دم به سويي ميبرند
دلشده ميماند و آهي ز داغ هجر يار...
هر روز ياري دل ميشكند و عهد ميشكند و پيمان....
يا به قول مولانا :
هر كسي از ظن خود شد يار من
وز درون من مجست اسرار من
خرم و آزاد باشيد
يا دوست


........................................................................................

Friday, September 13, 2002

٭ يا حق
مطلبي هست كه تمام روز مثل يك بغض توي گلوم گير كرده و دارم سعي ميكنم با نوشتن از شرش خلاص بشم:
ديشب خواب احمد رو ديدم....نشسته بود كنار يك ديوار و زل زده بود به من...موهاش رو كوتاه كرده بود و ريشش رو از ته زده بود...نگاه معني داري به من كرد و گ�ت : تو خجالت نمي كشي ؟!!
و زد زير گريه...چه گريه اي...از گريه اش منهم گريه ام گر�ت...با بغض گ�تم احمد؟...تو و گريه‌ ؟! احمدي كه همه ايران ميشناسنش و گريه ؟!
گريه اش بلندتر شد..گ�ت : كاش هيچكس منو نمي شناخت ..من همش 3 ساله اين توام...12 سال ديگه چي ؟! گ�تم احمد از اعدام كه بهتره ؟...نيست‌‌ ؟؟
گ�ت : به علي قسم به اعدام راضيم...به علي قسم رو هميشه ميگ�ت.......
گ�ت اين انصا�ه كه تو اونسر دنيا راست راست راه بري و من قيا�هً روز به روز داغونترم رو توي آيينهً توالت ببينم ؟!!
سرم پايين بود...نميتونستم توي چشماش نگاه كنم...چشماش كه نه...چشمش (وقتي موقع بازجويي سرش رو �رو كرده بودند توي مستراح چشم چپش ع�ونت كرد و از بين ر�ت)..تمام تنم ميلرزيد...الان هم ميلرزه...گ�تم احمد دلت رو قوي كن...گ�ت دلي نمونده...
خواستم كمي بهش روحيه بدم...گ�تم احمد يادته؟ باشگاه ژيمناستيك ؟ اخوان كه هي تمرين هاي خركي ميداد ؟ يادته ميومدم دم مغازه عطاري دنبالت كه با هم بريم باشگاه ؟ گل كوچيك توي كوچه ؟ همسايه بد اخلاقه كه هميشه توپمون رو سوراخ ميكرد ؟
چشماش رو هم گذاشت....ن�س عميقي كشيد و گ�ت : برو آرش...اينجا جاي تو نيست. گ�تم دست شما درد نكنه...بيرونم ميكني‌ ؟!
گ�ت : برو تا تو هم نشدي عين من!!! برو..گ�تم چيزي ميخواهي برات بيارم ؟ گ�ت : بيزحمت يه ليوان آب..يزيدها روزي �قط دو بار اجازه آبخوري ميدن...
از خواب بيدار شدم و تا همين الان خرابم..حتي يادم ر�ت به مادرم زنگ بزنم...ما كه ر�يق خوبي براي احمد نبوديم. شايد راهي پيدا شد كه بتونم دردش رو كمي آروم كنم.....زنده باد احمد!
احمد باطبي در اولين روز درگيريها (هجدهم تير) دستگير شد.اگر كسي دوست داشت بيشتر در مورد احمد بدونه يك سري به اينجا بزنه
احمد كاش ميشد صدام رو بشنوي...به خودت قسم آرزو دارم يك بار ديگه لبت رو خندون ببينم
يا حق


........................................................................................

Tuesday, September 10, 2002

٭ يا حق
با اين شاهكار استاد شهريار از پانزده سالگي آشنا هستم و هر بار كه ميخوانمش گويي بار اول است. با خودم �كر كردم شايد بد نباشد براي شما هم بنويسم،
�قط قبلا اين توضيح را داده باشم كه اين شعر كمي طولانيست ولي اگر ميخوانيد، يكسره بخوانيد كه از لط�ش چيزي كم نشود:
(تقديم به كساني كه درد بي مادري را چشيده اند)
اي واي مادرم
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در �كر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گر�ته دور و برش هاله اي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه اي از داستان اوست
در ختم خويش هم به سر كار خويش بود
بيچاره مادرم...
*********************************
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته، تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت...در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز �ل�لي انداخته به سر
ك�ش چروك خورده و جوراب وصله دار
او �كر بچه هاست
هر جا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن، همه بر� است كوچه ها
*********************************
او از ميان كل�َت و نوكر ز شهر خويش
آمد به جستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار ط�ل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت ن�ت گر�ته به زير بال
هر شب درآيد از در يك خانهً �قير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست سزاوار احترام:
تبريز ما ! به دور نماي قديم شهر
در (باغ بيشه) خانه مرديست با خدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
اينجا به داد نالهً مظلوم ميرسند
اينجا ك�يل خرج موَكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صر� ر�اه خلق
در باز و س�ره پهن
بر س�ره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
*******************************
انصا� ميدهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قا�له هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد.....دريغ
نه ! او نمرده...ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد لال شو...بيژن برو كنار....
ك�گير، بيصدا، دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
*****************************
او مرد و در كنار پدر زير خاك ر�ت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گر�ته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه به ما عرضه داشتند
لط� شما زياد...
اما نداي قلب به گوشم هميشه گ�ت:
اين حر�ها براي تو مادر نميشود
پس اين كه بود ؟!
ديشب لحا� رد شده بر روي من كشيد؟
ليوان آب از بغل من كنار زد
در نص�ه هاي شب
يك خواب سهمناك و پريدم به حال تب
نزديكهاي صبح
او باز زير پاي من، اينجا نشسته بود
آهسته با خدا راز و نياز داشت
نه.....او نمرده است
نه...او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانهً من هر چه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش ؟
آن شيرزن بميرد؟! او شهريار زاد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
*******************************
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من به ساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت
وانگه به اشكهاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گر�تم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو؟ هيچ، هيچ
تنها مريضخانه، به اميد ديگران
يكروز هم خبر: كه بيا...او تمام كرد
******************************
در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پيچيده كوه و �حش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طومار سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم به حال من از دور ميگريست
تنها طوا� دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم به سورهً ياسين من چكيد
مادر به خاك ر�ت.........
آنشب پدر به خواب من آمد، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گر�ت به دور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست ر�تني است
اما پدر به غر�ه باغي نشسته بود
شايد كه جان او به جهان بلند برد
آنجا كه زندگي ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر كه بدرقه اش ميكند به گور
يك قطره اشك! مزد همه زجرهاي او
مادر بخواب خوش....منزل مباركت....
*****************************
آينده بود و قصه بي مادري من
ناگاه..ضجه اي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاك
خود را به ضع� از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده دويدم به ايستگاه
خود را بهم �شرده، خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشهً در، آخرين نگاه
باز آن س�يد پوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز: از من جدا مشو....
مي آمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار در دل من جيوه آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان به هم
خاموش و خو�ناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد به مغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكا� و رخنهً ماشين غريو باد
يك ناله ضعي� هم از پي، دوان دوان
مي آمد و به مغز من آهسته مي خليد:
تنها شدي پسر....
****************************
باز آمدم به خانه، چه حالي! نگ�تني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود:
بردي مرا به خاك سپردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
مي خواستم به خنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود....
اي واي مادرم......




........................................................................................

Sunday, September 08, 2002

٭ يا حق
گ�تي برات جالبه كه من كلمه حق به زبون ميارم. گ�تي عجيبه كه زير نوشته هام اسما ً الله به چشمت ميخوره. گ�تي چقدر عوض شدم....گ�تي و خنديدي....چه خنده اي.....
كه قيمت روش نميشد گذاشت....از اون خنده ها كه دنياي كوچك اطرا�ت رو ميخندونه.
يا نميخندي و يا وقتي ميخندي از ته دل بيرون مياد و از لب و چشمت سرازير ميشه. خوش بحال كساني كه وقتي ميخنديدي دور و برت بودند.
سودابه من اونقدرها هم كه تو ميگي �رق نكردم..يك درصد هم احتمال اين رو بده كه تو چشمت بازتر شده.
�رق هايي هم كه من كردم مال 2 سال روي اين صندلي ، تك و تنها ، نشستن و �كر كردنه.
ميدوني تنهايي 2 تا حسن داره:
اول اينكه وادارت ميكنه �كر كني و دوم : خودت رو ميشناسي
قشنگ متوجه ميشي كه از چه سبك كتاب خوشت مياد، صبحها چقدر طول ميكشه تا مغزت آماده بشه براي �كر كردن و ...
و اينطور به ارزشهاي زندگيت پي ميبري
من هم �كر ميكنم كه پي بردم. حالا درست يا غلط ديگه من جوابگو هستم ولي به قول حا�ظ :
من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مي---زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهبست
خود شناسي هم كه قدم اول و آخره، يادته ؟
مَن عَرَ�َ نَ�سه، �َقَد عَرَ�َ رَبه ؟
....دوستت به شوخي گ�ته بوده كه من يك كلمه هم براي تو ننوشتم، خب راست هم گ�ته
من براي همه مينويسم و آخر از همه براي خودم
مهرباناني كه طي اين مدت آتش لط�شون يكسره گرماي خلوت من بوده ميدونند كه براي چه و براي كه مينويسم
مولانا گ�ت : مرد را دردي اگر باشد خوشست --- درد بيدردي علاجش آتش است
جاي ديگه هم �رموده كه : آتشي از عشق بر جان بر �روز--- سر بسر حر� و عبارت را بسوز
من هم كه در طلب زهره رخ ماه رو -- مينگرد جانب بالا دلم
چند خطي به ذهنم اومد كه نا تمام موند. اگر روزگار �رصت اتمامش رو داد ، تقديم به شماست..
از حكيم �روغي بسطامي غزلي به خاطرم اومد كه ديدم بد نيست براي ختم مطلب بنويسم:
گر عار� حق بيني، چشم از همه برهم زن
چون دل به يكي دادي، آتش به دو عالم زن
هم چشم تماشا را، بر روي نكو بگشا
هم دست تمنا را، در گيسوي پر خم زن
هم نكتهً وحدت را، با شاهد يكتا گو
هم بانگ انا الحق را، بر دار معظم زن
گر تكيه دهي وقتي، بر تخت سليمان ده
ور پنجه زني روزي، در پنجهً رستم زن
گر دردي از او بردي، صد خنده به درمان كن
ور زخمي از او خوردي، صد طعنه به مرهم زن
چون ساقي رنداني، مي با لب خندان خور
چوي مطرب مستاني، ني با دل خرم زن....
شاد باشي و سر سبز
يا حق


........................................................................................

Thursday, September 05, 2002

٭ يا حق
راستش يكه�ته كه من مسا�رت بودم گويا ات�اق مهمي ا�تاده و من بيخبر ماندم:
آريا ر�ته!!!
ميخواهم تمام كساني كه به هر نحوي با آريا عناد دارند بدانند كه من اين نوشته را به ياد آريا مينويسم نه براي آريا...پس اگر مشكلي هست با من تماس بگيرند نه با آريا.......
آريا ر�تي ؟ پس تكلي� ما ؟
بي يار مگر ميشود نوشت ؟ من تازه آمده بودم كه بر تو تكيه كنم
در اين پست دنيا كه هر آني عزيزي ميرود يا ميبرندش تو چرا ؟
آريا من و تو بين مصراع اشعار، س�رها كرده ايم......پروازها......
اشكها ريخته ايم و باده ها..........
آريا ميدانم ديوانهً سايه اي، اصلا ديوانگي من و تو را باعث و باني سايه است
او بود كه سايهً دوستي بر سر ما ا�كند
در هجر نيمايش خطاب به يار و شهرياري ،غزلي سرود:
حالا كه تو ميروي من يار ديگري ندارم اين غزل را براي خودت مينويسم :
با من بيكس تنها شده يارا تو بمان
همه ر�تند ازين خانه، خدا را تو بمان
من بي برگ خزان ديده، دگر ر�تني ام
تو همه بار و بري، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر اين نقش به خون شسته، نگارا تو بمان
زين بيابان گذري نيست سواران را، ليك
دل ما خوش به �ريبي است، غبارا تو بمان
هر دم از حلقهً عشاق پريشاني ر�ت
به سر زل� بتان، سلسله دارا تو بمان
شهريارا تو بمان بر سر اين خيل يتيم
پدرا ! يارا ! اندوهگسارا، تو بمان
سايه در پاي تو چون موج چه خوش زار گريست
كه سر سبز تو خوش باد، كنارا تو بمان
اگر امري داشتي دريغ مكن.....
يا حق


........................................................................................

Sunday, August 25, 2002

٭ يا حق
تيغ هجرش چون به قلبم شد پديد
شرحه شرحه روح و جانم بردريد
نقش لبخند از لبانش محو شد
روزگار تلخ غم از ره رسيد
خود ندانستم كه چون عبدش شدم
تا شميم زل� او بر من دميد
خاك راهش مي شدم بي اختيار
بيو�ا آن راه ديگر برگزيد
آنكه دل ميدادمش هر روز و شب
روز و شامم را ربود و پر كشيد
روي زرد شمع تر شد ز آه من
سوخت چون سوز و �غان من بديد
گ�تمش اي خوش خرام مه جبين
ديده ام در انتظارت شد سپيد
ياد باد آندم كه ديدم قامتش
كاتشي نو بر دل زارم جهيد
مطرب و نقاش خود از مردمند
شور معشوق اين هنرها آ�ريد
تا نباشد سينه مالامال درد
از ني آن سر نهان نتوان شنيد
درد ما نشنيد و رو گرداند و ر�ت
قصر آمالم به خاك و خون كشيد
دلشده پندي مگيرد زين حديث
كاو همان اول به عشقش شد شهيد
تقديم بر او كه ر�ت و يادش زخمي بر سينهً سوخته ما شد
يا دوست


٭ يا حق
سلام بر همه. سلام به تمام عزيزاني كه من رو دوباره به اينجا كشيدند تا بنويسم. به قول سايه :
نسيم ن�س دوست، به من خورد و چه خوشبوست
من هم پي اين نسيم آمدم....هر چه باشه از دلشده بعيد بنظر مياد كه درخواست دوست رو رد كنه...چشم، قول ميدم از همين امشب دوباره بنويسم
سرا�راز باشيد
يا او


........................................................................................

Friday, June 07, 2002

٭ يا حق
خاطر از اين دير �نا شستم و در طلب گوشه دنجي شدم
تا بنهم سر به خرابات عشق، خاك در منزل جانان شدم
عاشقي و مكتب دلدادگي چون مي احمر به رگم اندر است
هديه نقاش جهان است اين، كز كرمش صاحب گنجي شدم
ماه رخان آ�ت تقوا و دين، سروقدان برده ز عقلم يقين
سر محبت به دلم �اش شد تا منشان واله و شيدا شدم
كوزه مي آب حياتم نمود، روي وريا از نظرم برزدود
ميكده شد مسكن و مكمن مرا، بنده آن ساقي و ساغر شدم
جام شراب است كه صا�ت كند، گوهر دردانه و نابت كند
سرخوش و مستم همه شب تا سحر، جامه دران بي سر و بي پا شدم
رند و نظرباز اگر خوانيم، مست و گنهكار اگر دانيم
باك ندارد سر سودا زده، بيخبر از طعنه مردم شدم
گ�ت به من پير جهان ديده دوش، خرقه مستي به تن دل بپوش
نعره مستانه زدم بر �لك، دلشده خسته و زارش شدم...
اينبار غرضم از نوشتن خداحا�ظيست، راستش هرچقدر �كر ميكنم ميبينم نوشتن كار من نيست. تلاش كردم اما در خودم نميبينم. اگر هم چيزي بنويسم تازه و م�يد نخواهد بود و من چون براي دل خودم نمينوشتم اينكار را بي �ايده ميبينم. خواستم خودم را به ديگران بشناسانم ولي گويا بايد از مراحل ساده تر شروع كنم به قول لسان الغيب :
بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسي
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
به هر حال از عزيز يا عزيزاني كه انقدر من رو قابل دونسته اند كه وقت بگذارند و تراوشهاي ذهن من رو بخونند تشكر ميكنم. اين ص�حه را هم به يادگار باقي ميگذارم و آدرس E-mail هم باقيست تا اگر امري بود در خدمت باشم
به پايان آمد اين د�تر------حكايت همچنان.......
دلشاد باشيد و سرخوش
يا حق


........................................................................................

Home